اندر احوالات کیارش 18-19 ماهـــــــــــــــــــــــــــه
دو تا دست خیلی کوچیک دستایی که فقط 20 ماه سن دارن روی گونه هات قرار گرفتن،
لمس یه پیشونی ظریف و کوچولو روی پیشونیت..... بوسه های عاشقانه مادر و فرزندی....
صدای لوس شدن پسملی واسه مامانش،بعد دو تا ضربه آروم با اون انگشت های ظریف
روی صورتت...دستایی که آروم آروم سر میخورن روی شونه هات.....
آغوشی که با همه کوچیکیش قدر بزرگیه خدا برات ارزش داره ...

حسیه که من بارها و بارها توی روز تجربه اش میکنم.
کیارش مامانی تو اینقدر عشق و محبت رو کجا یاد گرفتی؟؟؟
گاها که از دستت عصبانی میشمو با خودم میگم،جوجو پس تو کی میخوای بزرگ بشی و اینهمه خرابکاری نکنی؟!
ولی بعدش .... از حرفم پشیمون میشم که این روزات دیگه قرار نیست دوباره تکرار بشه....
پس سعی میکنم با تمام وجودم ، نهایت استفاده را از
این روزهای شیرین و پاک کودکیت بکنم!
بگذریم..... بریم سراغ جوجوی مامان و شیرین کاری های جدیدش...
کیارش عزیزم... طبق معمول،همچنان شیطونیات ادامه داره....
داد زدنات کمتر شده ( آخه دیگه کم کم میتونی یه تعدادی از کلماتو راحت بگی و منظورتو بهمون بفهمونی...)
واسه روز کودکت چند تا کتاب و پازل و اسباب بازی های مخصوص افزایش هوش کودک ، واست خریدبم....
خیلی دوسشون داری... مخصوصا کتاباتو....
الهی فدات بشم که زودی هم همشونو یاد میگیری....
عکساشونو بهت نشون میدم و میگم جوجو این چیه؟ و تو هم فوری اسمشونو میگی...
طاووس: طاااااااووووووســــــــــــــــــــــــــــــــه
گلابی:گینابیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
جغد: جینغدههههههههه
عقاب:عیـــــــــــــقابه
موقع انجام کار اشتباه که میدونی من خوشم نمیاد خودت میگی.... ای فـــــــــــــــــای 
تازگیا عاشق این شدی که خودت غذاتو بخوری...الهی قربونت برم که هنوز قاشقتو بلد
نیستی دستت بگیری... و همشو میریزی این ور اونور.... با این حال میگم عیب نداره یاد
میگیری و کلی تشویقت میکنم.... 
جوجوی مامان...عشق مامان........ روز به روز شیرین و شیرین تر میشی..... و من و بابایی
هم عاشق و عاشق ترت میشیم....
حتی دیگه نمیزاری پاشم غذا بپزم،
همینکه منو سر گاز و موقع آشپزی میبینی.... هی
داد میزنی و گریه میکنی که چی؟!که بغلت کنمو .... بذارمت رو کابینت ...تا.... جنابعالی ...چراغ هودو هی روشن خاوشش کنی و بگی ایییییییییی فای !!!!!! 
آخ که عاشق این کلمت و طرز ادا کردنتم.....
تازگیا یه جفت کفش تازه خریدم واست..... هر کی رو که میبی مثل چی، میگی سیلا.... کفشه..... 
کم کم وازگانی که اشتباه اداشون میکردیو درست تلفظ می کنیشون...
مثلا به مادر میگفتی زادری... الان میگی مادر
یا به مریم می گفتی ممش ، که الام می گی مریمی
هر جا میریم ، میپرسم کیارش داریم میریم خونه کی؟ میگی حاژی بابا... (آخه خیلی دوسشون داری)
البته گاها مثل بابا یا مامان گفتنت که عادت کردی گاها با اسم کوچیک صدامون بزنی ، حاژی باباتو هم به اسم کوچیک صدا میزنی و میگی کیـــــــــــــــــــــــان 
وقتی هم که میخوام تنبیهت کنمو بگم پسرم زشته .... تکرار نکن این کارتو لطفا... بد تر لج میکنی و تن تن میگی کیان کیان کیان .... و غش غش می خندی 
اونقدر خونشونو هم دوست داری که موقع رفتن که میریسه، گریه میکنی و در و وا مکینی به ما میگی با بای و خودت میری بغل حاژی بابات 
(فسقلی مامان اونقدر این کارت بهم بر میخوره .....
)
خونه و کوچه خاله و بابا بزرگتو خیلی خوب میشناسی و وقتی میپیچیم تو کوچشون میگی خونه کیه اینجا... اونم از شدت خوشحالیت،فقط داد میزنی
خلاصه دیگه عزیزم .....
مامانی عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــــــــه و بوس بوس 
این عکسای کادوهای روز کودکت










اندر احوالات کیارش 18-19 ماهـــــــــــــــــــــــــــه
